X
تبلیغات
دیگری

دیگری

هذا من فضل ربی

یک رباعی


داغ است رباعی ام، زبان می سورد

لب باز کنم، بای بیان می سوزد

یا پنبه ز گوش خویش بیرون آور

یا پنبه و گوش، توامان می سوزد


برچسب‌ها: رباعی, میلاد عرفان پور
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:3  توسط میلاد عرفان پور  | 

به نام تو در و دیوار خانه می لرزد

چنانکه دست گدایی شبانه می لرزد
دلم برای تو ای بی نشانه می لرزد

هنوز کوچه به کوچه ،حکایت از مردی ست
که دستِ بسته ی او عاشقانه می لرزد

چه رفته است به دیوار و در که تا امروز
به نام تو در و دیوار خانه می لرزد

چه دیده در که پیاپی به سینه می کوبد؟
چه کرده شعله که با هر زبانه می لرزد؟

هنوز از آنچه گذشته است بر در و دیوار
به خانه  چند دلِ کودکانه می لرزد

دگر نشان مزار تو را نخواهم خواست
که در جواب، زمین و زمانه می لرزد

 ز من شکیب مجو ، کوه صبر اگر باشم
همین که نام تو آرند شانه می لرزد


مداح فرهیخته ی اهل بیت(علیهم السلام) دوست عزیزم میثم مطیعی چندسالی ست بهانه ی مبارکی فراهم کرده و موجب شده بیشتر برای آن ذوات مقدس بسرایم و بیشتر در این فیض بی کران ،سهیم باشم. 

به بهانه ایام فاطمیه، وبلاگی به شما معرفی می کنم که گلچینی از بهترین مداحی های حاج میثم مطیعی برای حضرت زهرا (علیهاالسلام)،در سال های اخیر را ارائه می دهد.

http://hmmotiee.blogfa.com



+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1392ساعت 21:58  توسط میلاد عرفان پور  | 

آیه زهرا

به لطف خدا یک ماه است خدا فرزند دختری به من داده ست . او را "آیه زهرا" نامیده ام به گواه این شعر:


"آیه زهرا" خواندمت تا عطری از زهرا بگیری

آیه ای از سوره ی کوثر شوی،معنا بگیری

آمدی با گریه هایت بر غم دنیا بخندی 

تا به هر لبخند غم را از دل بابا بگیری

در دل تاریک-روشن ها نمان خورشیدک من!

از خدا باید کلید صبح فردا را بگیری

آن کبوترهای زیبا را ببین، پروازشان را

دوست دارم زود گوی سبقت از آنها بگیری

آرزو دارم که زهرا دست هایت را بگیرد

در قیامت تا مگر دست از من رسوا بگیری



+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 21:0  توسط میلاد عرفان پور  | 

باز هم براي مصطفاي شهيد

خلق اثر فاخر در هريك از رشته ها مي تواند مقدمه ي خلق آثار در رشته هاي ديگر شود. مستند زيباي

«لبه روشنايي»كه روايت تازه اي از شهيد احمدي روشن داشت باز مرا به سرودن براي آن بزرگ

 واداشت.احساس مي كنم در مقابل آن شهيد هيچ ندارم جز توان سرودن.


 غزلي براي شهيد بزرگوار، مصطفي احمدي روشن


 

بي تو بالابلند! دلتنگيم! از هواي بهشتي­ات چه خبر؟

خبر از دوردورها داري، دل ما نيز با تو رفته سفر

 

با ميني بوس خسته­ي پدرت ، سفر تو شروع شد آري

سفر تو شروع شد با رنج، با همان لقمه­ي حلال پدر

 

در عرق­ريز روزهاي جهاد، خم به ابروي خود نياوردي

كمر دشمنان تو خم شد، بس كه خوردند از تو خون جگر

 

زيستي با حكايتي زيبا، درهواي شهادتي زيبا

ماندن تو چقدر زيبا بود، رفتن تو چقدر زيباتر

 

واي بر ما كه كم گذاشته ايم، سر به بالين غم گذاشته ايم

دل نداديم ساعتي به حضور، تن نداديم لحظه­اي به خطر

 

خوش به حال تو كه رشيد شدي، امتحان داده روسپيد شدي

خوش به حال تو كه شهيد شدي ، خوش به حال تو لحظه ي آخر!

 

اي دل بي­قرار ناآرام، ديگر آرام شو! خدا قوت!

 بي گمان ديده اي امامت را، چه خداقوتي از اين بهتر؟!

 

تاب، خالي ...عليرضا بي تاب ...خانه خاموش مانده بعد از تو

خانه خاموش مانده اما نه...باز شايد تويي...صداي در...





برچسب‌ها: لبه روشنايي, شهيد احمدي روشن, مصطفاي شهيد, غزل
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت 13:8  توسط میلاد عرفان پور  | 

آهسته ببار...

 سرماي تو كشت خواهرم را اي برف!

خون كرد دل برادرم را اي برف!

آهسته ببار تا بيابم شايد

گيسوي سپيد مادرم را اي برف!




برچسب‌ها: رباعي, پادشهر
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1391ساعت 23:9  توسط میلاد عرفان پور  |